خاطرات کربلا ۱

تلفن زنگ زد، ساعت حركت شد 10:30 شب. آخ جون چه خبر خوبي پس مي تونم عصر برم دنبال كارهاي غدير و شب هم برم ترمينال و عازم شم. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

وقتي وارد ترمينال شديم. اول رفتيم دنبال پيدا كردن هم سفرها بعد هم كمي با هم آشنا شديم و همه با هم به سمت اتوبوس ها حركت كرديم. ما 6 نفر بوديم يعني من و مامان، برادرم و زن برادرم، مادر و پدر زن برادرم. ولي اسم برادرم و خانمش در كاروان كوثر 2 بود و ما كوثر 1 بوديم. در نتيجه سريع رفتيم دنبال پيدا كردن يك زوج كه بتونن جاهاشون را با اين ها عوض كنن. كه الحمدالله يه خانم و آقاي متشخص پيدا شدن، خدا بهشون خير بده.

بالاخره با صلوات بدرقه كنندگان اتوبوس ها يكي يكي شروع به حركت كرد. شب بود و در تاريكي شب و زير آسمان پر ستاره حركت مي كرديم هر كسي در يه حالي بود من كه همش فكر مي كردم دارم خواب مي بينم باورم نمي شد بالاخره بعد از 2 بار بهم خوردن اين سفر و بعد از 5 سال انتظار و دعا واقعا الان تو اتوبوسي نشستم كه فردا منو در خاك عراق پياده مي كنه و بعدش هم.... البته كه از لطف اين خاندان هرچي بگيم و بنويسيم كم است...

 

/ 0 نظر / 4 بازدید