◄خانه شيخ 

خانه شيخ ، بسيار ساده و خشتي بود و از پدر به ارث برده بود ، در خيابان مولوي كوچه (شهيد منتظري) يا همان (سياه ها) سابق ، قرار داشت و تا پايان عمر در همين خانه محقر زيست . فرزندش مي گويد : هر وقت باران مي آمد ، باران از سقف منزل ما به كف اتاق مي ريخت ، روزي يكي از امراي ارتش با چند تن از شخصيت هاي كشوري به خانه ما آمدند ، ما لگن و كاسه اي زير چكه باران گذاشتيم ، او وضع زندگي ما را كه ديد ، رفت دو قطعه زمين خريد و آنها را به پدرم نشان داد و گفت : يكي را براي شما خريدم و ديگري را براي خودم ، پدر گفت : « آن چه داريم باري ما كافيست . »

نكته جالب اينست كه چندين سال بعد ، جناب شيخ يكي از اتاق هاي منزلش را به يك رانندة تاكسي ، به نام « مشهدي يدالله » ماهيانه بيست هزار تومان اجاره داد ، تا اين كه همسرش وضع حمل كرد و دختري به دنيا آورد ، كه مرحوم شيخ نامش را « معصومه » گذاشت .

هنگامي كه در گوش نوزاد اذان و اقامه گفت ، يك ده توماني پر قنداقش گذاشت و فرمود : « آقا يدالله ! حالا خرجت زياد شده ، از اين ماه به جاي بيست تومان ، هيجده تومان بدهيد . »

► 
◄لباس و غذاي شيخ 

جناب شيخ بدنبال غذاهاي لذيذ يا لباس هاي جديد نبود . بيشتر وقت ها از غذاي ساده مثل : سيب زميني و فرني استفاده مي كرد و لباسش چيزي شبيه به لبّاده روحانيون بود ، عرقچين بر سر مي گذاشت و عبا بر دوش مي گرفت و حتي در لباس پوشيدن هم قصد قربت داشت ، تنها يكبار كه براي خوشايند ديگران ، عبا بر دوش مي گرفت در عالم معنا مورد عتاب قرارش دادند . خود شيخ چنين تعريف مي كند :

« در شبي ديدم حجاب(1) دارم و طبق معمول نمي توانم حضور پيدا كنم ، ريشه يابي كردم ، با تقاضاي عاجزانه متوجه شدم كه عصر روز گذشته كه يكي از اشراف تهران به ديدنم آمده بود ، گفت : دوست دارم ، نماز مغرب و عشاء را با شما به جماعت بخوانم ، من براي خوشايند او هنگام نماز عباي خود را به دوش انداختم ... » !

شيخ بهنگام تناول غذا اصلاً صحبت نمي كرد و ديگران هم به احترام او سكوت مي كردند . از تاثير غذا بر روح انسان غافل نبود و برخي دگرگوني هاي روحي را ناشي از غذا مي دانست .

يك بار كه با قطار در راه مشهد مي رفت ، احساس كوري باطن كرد ، متوسل شد ، پس از مدتي به او فهماندن كه : اين تاريكي در نتيجة استفاده از چاي قطار است .

/ 0 نظر / 4 بازدید