خاطرات عرفه و کربلا ۲

سلام <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اين چند روز حالم خوب نبود برا همين نتونستم باقي خاطراتم رو بنويسم ولي هرچي با خودم كلنجار رفتم نتونستم برا روز عرفه رو ننويسم كه واقعا تا وقتي عرفه كربلا نباشي نمي توني درك كني كه عرفه‌ي كربلا يعني چي...

امروز صبح اول رفتيم مسجد سهله طوري كه نماز صبح اول وقت رو در مسجد خونديم خيلي با صفا بود مسجد خلوت خلوت بود جز كاروان ما كسي ديگه اي نبود همه با يه آرامش خاص وارد شديم اول رفتيم به سمت مسجد و نماز رو خونديم و بعد به مقام هاي مختلف رفتيم و اعمال هر يك رو به جا آورديم وقتي آدم با خودش فكر مي كنه تو اين مسجد بارهاو بارها امام زمان عليه السلام ديده شدن و مردم هم حضرت رو ديدن وقتي آدم فكر مي كنه از اين در كه داره رد مي شه حضرت هم عبور كردن تو اين مقام ها نماز خوندن صداي نفس هاشون هنوز تو مقام هاس يه حاله ديگه اي پيدا مي كنه نمي تونم توصيفش كنم فقط حالي كه اصلا نمي خواي اونجا رو ترك كني فقط در صورتي ترك مي كني كه بدوني بعدش داري مي ري كربلا بالاخره داري به سرزمين عشقت مي رسي به آرزو هات به همه چي شايد فقط با اين اميد بود كه از مسجد سهله تونستيم بيايم بيرون....

تو راه كربلا همش دعا مي كردم خدا، جون منو الان نگير تا برسيم كربلا خدا، حرم امام حسين عليه السلام نديده از دنيا نرم و خوشحالم كه خداوند بر من منت نهاد و اين آرزوم رو برآورده كرد. تو راه همه دارن مفاتيح ها رو دوره مي كنن دعا مي خونن نوحه گوش مي دن خلاصه هركس يه حال خاصي داره...

بالاخره وارد شهر كربلا شديم، و اتوبوس نگه داشت همه پياده شديم و آروم آروم به سمت حرم حركت كرديم چه جمعيتي موج مي زد ايراني و عراقي همه همه، عراقي ها كه اعتقاد دارن روز عرفه بايد در كربلا مجاور بود و همين طور دور حرم نشسته بودن ولي خوشبختانه خيلي اعتقاد نداشتن كه روز عرفه بايد نزديك قبه باشي و... برا همين اغلب شون بيرون حرم نشسته بودن.

در شلوغي جمعيت وارد صحن شدم نمي تونم تعريف كنم واقعا فقط ديدني بود همه كاروان به من مي گفتن نرو جلو تر خطر داره ولي من اصرار پشت اصرار كه مگه ميشه آدم عرفه كربلا باشه ولي دم ضريح نباشه امكان نداره خلاصه از همه جدا شدم و راه افتادم به سوي حرم از فرعي ترين در وارد شدم اول نشستم و نماز ظهر و عصر رو خوندم و بعدش دعاي عرفه رو شروع كردم ولي ديدم نمي تونم بخونم تا وقتي ضريح رو نبينم هيچ كار نمي تونم بكنم برا همين پاشدم اونجا كه من نشسته بودم مثل شيخ بهايي حرم امام رضا عليه السلام بود يعني اينقدر به ضريح دور بود.

خلاصه پاشدم و پرسون پرسون به سمت ضريح رفتم و يك لحظه ديدم ضريح جلومه ديگه باقيش رو نمي تونم بگم و فقط اينو بگم كه اصلا نفهميدم اون راه رو چطوري دويدم باور كنيد تو اين شلوغي مي دويدم! يه حال خاصي بود ...

رفتم رو به رو ضريح ايستادم فاصله ام تا ضريح فقط 3 متر بود باورم نمي شد هنوز هم باورم نمي شه كه من، من ناقابل آخه خدا لطف شما تا چقدره ....

فقط بگم تو تمام لحظات سفر احساس مي كردم دعوت شدم اينقدر عالي بود اينقدر كه تمام لحظاتش تك بود از سردابش كه صبح جمعه بود از عرفه اش كه قرار بود نجف باشيم ولي كربلايي شديم و از همه چيزش

و واقعا تو اين سفر معجزات مكرري ديدم از پام كه بعد از شكستگي اش نمي تونم تو تهران بيشتر از 10 دقيقه روش راه برم و يا بايستم ولي تو كل اين سفر به خصوص تو نجف كه برا رسيدن به حرم بايد 30 دقيقه پياده روي مي كرديم و من اصلا نفهميدم و اصلا تو اين سفر لحظه اي هم پام درد نگرفت و خلاصه از همه چيزش از وقت با بركتش از همه چيز همه چيز

سرتون رو درد اوردم از همه عرفه اي هاي فردا التماس دعاي شديد دارم و اميدوارم سال ديگه همه با هم همراه با حضرت دعاي عرفه رو در كربلا بخونيم، انشاالله

/ 0 نظر / 10 بازدید