منتظر (۳)

روي برگرداند. مرد بالي سرش ايستاده بود و ابخند مي زد. لباس عربي سپيدي پوشيده بود. قيافه اش آشنا بود؛ اگر چه شباهتي به هم شهريانش نداشت. اخم هاي شيخ فروكش كرد. در چهره ي اين مرد، آرامشي بود همه ي دلخوريش را از حصور اين مهمان ناخوانده، شست و برد. چاره اي هم نداشت بايد جواب سلام اين غريبه را مي داد.
- سلام برادر. نمي شناسمت. انگار اهل اين طرف ها نيستي؟
مرد با همان لبخند پرسيد:
- آقا شيخ علي چه خبر است اين همه سر و صدا راه انداخته اي؟ با كه دعوا و عتاب و خطاب مي كني؟
شيخ علي مي خواست بپرسد مرا از كجا مي شناسي؟ اما منصرف شد و پاسخ داد :
- داشتم با آقايم حرف مي زدم. داشتم گله مي كردم.
مرد لبخندي زد و گفت:
- بيهوده گله مي كني، وقت ظهور نيامده است. مردم هنوز آماده نيستند. تو اشتباه مي كني با كوچكترين حادثه اي مي لغزند.
شيخ علي به اعتراض گفت:
- نخير برادر شما خبر نداري. در اين شهر حله هزاران شيعه خالص وجود دارد كه منتظرند تا جانفشاني كنند. همين ديشب كاش توي مسجد بودي.
مرد عرب در حالي كه رويش را از او برمي گرداند تا دور شود گفت :
- مي توانيم امتحان كنيم. حاضري شيخ علي.
شيخ علي حالا با اضطراب از جايش بلند شده بود و چشم دوخته بود به اين غريبه اي كه گويي مي شناختش. جواب داد: بله حاضرم.
مرد گفت:
- در اين شهر فقط دو نفر منتظر واقعي اند: يكي تو و ديگري عبدالكريم قصاب.
شيخ علي به لرزه افتاده بود و مات و مبهوت گوش مي داد. غريبه ادامه داد:
- شب جمعه افرادي كه به آنها مطمئني، به خانه ات دعوت كن. به عبدالكريم قصاب هم بگو كه دو تا از بزغاله هايش را كه مي خواهد بكشد، زنده نگه دارد و به پشت بام خانه ات بياورد. من خودم خواهم آمد.
ادامه دارد...
قسمت چهارم
غريبه دور مي شد؛ اما با هر قدمي كه برمي داشت، چيزي به مغز شيخ علي هجوم مي آورد. زانوان شيخ سست شد و به زمين افتاد. بلند بلند شروع كرد به زاري. باور نمي كرد كه اين غريبه خودش باشد. در ميان گريه خودش را ملامت مي كرد: چرا او را نشناختم؟ چرا بي ادبي كردم؟
ساعتي گذشت. حالا بايد بلند مي شد و به شهر باز مي گشت. كار مهمي داشت. بايد سراغ عبدالكريم قصاب مي رفت .
شب جمعه خانه ي شيخ علي آماده پذيرايي ميهمانان بود. شيخ علي و عبدالكريم نشسته بودند و با هم اسامي را زير و رو كرده بودند. اين هايي كه تك تك مي آمدند و در خانه را مي كوفتند، از ميان چند هزار نفر شيعيان شهر انتخاب شده بودند، تا وفاداري خود را به حضرت مهدي عليه السلام اثبات كنند شيخ علي پشت در حياط قدم مي زد. هر بار كه در را مي زدند، سراسيمه به طرف در مي دويد. خودش در را باز مي كرد: اما از او خبري نبود. اضطراب و انتظار امانش را بريده بود. نگاهي به داخل اتاق ها انداخت. حالا ديگر همه آمده بودند و نوبت او بود كه بيايد .
لحظات به كندي مي گذشتند. روي سكويي كنار حياط نشست. با خود فكر كرد: نكند اشتباه كرده باشم و قرار براي شب ديگري باشد.
احساس كرد حياط دارد روشن مي شود. فكر كرد كسي چراغ به دست به حياط آمده. اما اين نور چراغ نبود. سرش را بالا كرد. از پشت بام نور شديدي پراكنده مي شد.
مثل اين بود كه ماه در پشت بام فرود آمده است.ابتدا وحشت كرد. ولي خيلي زود لبخندي بر لبانش نشست. معلوم بود كه مولا آمده است. چند لحظه بعد صدايي در فضاي خانه پيچيد همان صداي دلنشين بود .
- عبدالكريم قصاب بالا بيايد.
عبدالكريم از اتاق بيرون آمد. دستپاچه كفش هايش را از ميان كفش ها پيدا كرد و از راه پله بالا رفت شيخ علي كنار پله ها ايستاده بود و به حال قصاب غبطه مي خورد و آرزو مي كرد تا جاي او باشد .
چند لحظه اي به سكوت و كندي گذشت بعد ناگهان صداي ريزش آب از ناودان بلند شد. نگاهي به آسمان كرد هوا صاف بود و خبري از باران نبود. پس چه چيزي از ناودان پايين مي ريزد؟!! خون!

/ 0 نظر / 5 بازدید