شب يلدا...

بابا! سلام، تعجب مي كنم كه امشب يادم كرده اي... خوش امدي<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آهسته با تو حرف مي زنم... آخر مي داني عمه و بچه ها ناراحت مي شوند. طاقت نمي آورند. بابا!...

حال ما خوب است، جايمان هم راحت است...نگران نباش...

يادت هست روز آخر ديدارت چه اتفاقي افتاد؟مي دانم كه يادت هست. آن روز اول از شكاف خيمه، نگاهم كردي، بعد لبخند زدي و وارد خيمه شدي. كنارم نشستي و آرام موهايم را نوازش كردي. بعد هم صورتم را بوسيدي و رفتي...

تا حالا نگفته بودم، اما الان مي گويم كه آن روزها همه اش خواب مدينه را مي ديدم خوابهايم عجيب بودند. گاهي خواب مي ديدم كنارم نشسته اي و من به چشمهايت نگاه مي كنم و تو لبخند مي زني و من ، هي برايت ناز مي كنم و آرزو مي كنم خدا باباي خوبي مثل تو را براي من نگاه دارد...

بابا! ... انگار كه اين تو نيستي... اين « سر » را مي گويم. آخر چطور باور كنم؟ شايد خدا شبيه تو را براي من آفريده. بابا! اينجا خيلي تاريك است. بابا از ديروز تا حالا غذا و آب زيادي نخورده ام نگه داشتم تا بيايي و با هم با عمه و بچه ها دور يك سفره بخوريم. به همه ما يك لقمه مي رسد . ديشب هم تا نزديكي هاي صبح منتظرت بودم. چشمم به در خرابه خشك شد، اما تو نيامدي...

بابا! ... يادم هست روز اولي كه وارد شام شديم، زني آمد تو خرابه، مي گفت نذر دارد. نان و خرما آورده بود. نذر كرده بود كه... يعني خودش مي گفت توي خانه اي زندگي مي كرده كه دختري داشته اند به نام زينب درست هم نام عمه، مي گفت نذر كرده تا روزي كه دوباره زينب را ببيند به مسافران غريبي كه از راه مي رسند نان و خرما بدهد.

بابا! ... نمي دانم چرا عمه گريه كرده زن نگاهش كرد. عمه فقط گفت: ام حبيبه حق داري مرا نشناسي...

اين را گفت و رشته اي از موهايش را از زير مقنعه اش بيرون آورد و رو به ام حبيبه گرفت. نمي داني چقدر تعجب كردم. تا آن روز نديده بودم... بابا موي عمه سپيد شده بود....

ام حبيبه عمه را بغل كرد و با قطرات اشكش مي گفت: فدات شوم الهي زينبم! ... خانمم چرا پير شدي؟ چرا قدت خميده شد؟ پس حسينيم كجاست؟

و عمه فقط سر تو را كه روي نيزه بود، نشان داد.... مي خواستم فرياد بزنم اما بغض امانم نداد...

بابا امشب خيلي دلم گرفته... الان كه سر تو را توي بغلم گرفته ام بهترين شب زندگي ام است. گفتم سر تو را ... ببخش.... نه باورم نمي شود... چطور باور كنم؟ ... مي دانم كه تو ... اما نه... مي دانم كه تو مي آيي ... امشب هم كه زخم هاي پايم بيشتر از هر شب درد مي كنند و چشم هاي تار شده اند و اين سر را تو بغلم گرفته ام ...

بابا! چشم هاي سنگين شده اند تو را به جان مادربزرگ وقتي از سفر آمدي و خواستي كه ديگر تنهايم نگذاري بيدارم كن... حتي اگر خواستي بروي باز هم بيدارم كن و بعد برو. قول مي دهم با خداحافظي ام معطلت نكنم... قول مي دهم....

اگر هم ... اگر هم امشب نمي آيي پيشم... پس ... پس به خوابم بيا.

 

به نقل از کتاب بازی آينه ها ـ سيد محمد سادات اخوی ـ

/ 0 نظر / 18 بازدید