وقتی خورشيد را ابر آلود نديد!

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

خستگی در چشمانش حلقه زد و جلوی انگشتان پایش به زمین افتاد. جویباری نبود که کنارش آرام گرفته یا روشن دلی که با او سر سفرة دل بنشیند . آرام آرام گام بر می داشت گویی در میان گام هایش، فکر وخیال، راه رفتن را از خاطرش می برد. اگر زمزمة قلبش را نمی شنیدی، مثل من، حکم دیوانگی اش را صادر می کردی و یا در ذهنت او را اعدام می کردی ؛ می گفتی خودم آنقدر گرفتاری دارم که وقت فکر کردنش را هم ندارم؛ لابد پولش را خورده اند یا اصلاً به من چه؛ می خواست حواسش را جمع کند، پس زرنگی و هزار چیز دیگر را برای چه درست کرده اند، شاید اصلاً سواد نداشته و آن وقت با کلّی انرژی، کیفِ کولی ات را از این طرف برداشته و بر دوش دیگر می اندازی، گویا داری تمام بارِ علم را جابجا می کنی.

          سعی داری که او را حتّی از گوشة چشم هم نبینی؛ امّا در بمباردمان وجدانت به شدّت مورد حمله قرار گرفته ای و می خواهی ترست را پنهان کنی؛ پناهگاهی را برای فرار می جویی؛ سریع از این ور و آن ور دنبال دوست فابریکت می گردی؛ خودت را با دیدن ویترین مغازه ها مشغول می کنی؛ دنبال کتاب های درسی که ویرایش 2004 آن ها به بازار آمده هستی و از آخرین ورژن نرم افزارهای مهندسی سراغ می گیری و چه و چه و چه؛ امّا در تمام آن لحظات یک علامت سؤال 29 اینچی جلوی دیدت را گرفته؛ در یک لحظه به خود می آیی . لرزشی که بر اندامت افتاده، رنگی که در یک آن از چهره ات پریده، پیرزن عابر را وامی دارد تا از تو بپرسد :"دخترم مواظب خودت باش، فکر کنم سرماخوردی؟! قرص می خوای؟ " بدون اینکه حرف هایش را قطع کنی مات و مبهوت فقط همان علامت غول آسا را می نگری که هر لحظه بزرگ تر و بزرگ تر می شود؛ تو هم مجبورمی شوی سرت را بالاتر بگیری، حتّی یک لحظه تعادلت را از دست می دهی، امّا وقتی چشمانت در چشمان آفتابِ دوخته می شود، تازه از خواب بیدار می شوی، بله به یادش می افتی؛ یادش همچون آفتاب از پنجرة کوچک و خاک گرفتة قلبت _که همین الآن پاکش کردی_ تا اعماق جانت را روشن می کند

 در همین احوال است که خود را نزدیکِ درِ خانه می بینی، با خود می گویی: آخ! حواسم نبود زنگ همسایه را زدم که یکهو می شنوی : " کیه؟ بفرمایید دخترم تو هستی؟ " آن وقت، با شنیدن صدای مادرت مطمئن می شوی که خیلی حواست پرتِ پرت شده و دست و پا شکسته میگی : " آآآره سلام م م مامان، باااز کن " و با صدای در، دربِ فراموشی را باز می کنی و می شوی همان دختر جوان یکی دو ساعت پیش

/ 0 نظر / 9 بازدید