اگر خدا نبود

اگر خدا نبود

اگر دنيا فقط همين دنيا بود،اگر اخرتی در کار نبود،اگر از خدا نيامده بوديم و به سوی او بر نمی گشتيم،اگر همه چيز در اين چند روز خلاصه می شد،اگر مرگ نقطه ختمی بود بر دفتر وجود،اگر ...

چه سخت می گذشت بر ملتی که کتاب ابتلا را به دست گرفته است و هر روز فصلی از آن را مرور می کند.

ولنبلونکم بشی من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات...

يک فصل ، فصل سرد ترس،يک فصل ،فصل گرسنگی،يک فصل پاييز بی برگی،يک فصل ،فصل سوگ و فراق عزيزان،يک فصل ،فصل بر خاک افتادن ميوه های نارس ارزو و ...اينک...فصل مصيبت،فصل زلزله ،فصل کاشت آرزو ها و برداشت حسرتها و مصيبت ها.

...و من به دستهای حادثه نگاه می کنم که چگونه بندهای عاطفه و تعلق را يکی پس از ديگری باز می کند و ...به سنگ و خاک و سيمان که بر روی دوست داشتنی ها اوار می شود. و نگاه می کنم به موهای طلايی دخترکی که از خاک بيرون مانده است و چون پرچمی در دست باد تاب می خورد و ... نگاه می کنم به عروسکی که چشم به دنبال دستهای مهربان صاحبش می گرداند. و نگاه می کنم به مادری که مرثيه خوان تمامی هستی خويش است و کودکی که در به در به دنبال نفس های گرم مادر با خاک سرد کلنجار می رود و ...نگاه می کنم به مردم،به اسوه های صبوری ،به تنديس های استقامت. و در دلم جوانه های بشارتی سر باز می کند...و بشر الصابرين...

و فکر می کنم که اين همه چه سخت بود : اگر خدا نبود.

سيد مهدی شجاعی

/ 0 نظر / 17 بازدید