منتظر

با سلام
از اين به بعد می خواهم يک داستان دنباله دار در مورد امام عصر عليه السلام بنويسم که اميدوارم خوشتان بيايد.
شيخ علي با صلوات جمعيت به روي منبر رفت. نشست و دعاي هميشگي اش را زير لب خواند. نگاهي به جمعيت انداخت. گوش تا گوش نشسته بودند و چشم ها به او دوخته شده بود. همه اهل حله بودند. شيخ علي فكر كرد: «چه مردم خوبي. چه ايمان محكمي». صحبت را شروع كرد. در پايان از مردم خواست رو به قبله بنشينند. بعد گفت: «بياييد فرج و گشايش كلي را بخواهيم». و دعا را شروع كرد: «خدايا! از اين كه پيامبرت در ميان ما نيست، به تو شكايت مي كنيم. امام ما هم كه در پرده ي غيبت است. دشمنان هم كه زيادند. تعدادمان هم كم است». اما چشم دوخت به جمعيت. «كجا تعدادمان كم است؟ اين همه مخلص. من سال هاست كه با اين مردم زندگي كرده ام. دعا را به پايان برد.»
از منبر پايين آمد. منتظر كسي نشد. دوستانش مي خواستند احوالش را بپرسند؛ اما حوصله ي هيچ كس را نداشت. خيلي زود خود را به كوچه رساند. اولين باري نبود كه چنين افكاري به سرش مي زد. بارها در كتاب هاي حديث خوانده بود: «اگر سيصد و سيزده نفر يعني فقط به تعداد ياران پيامبر در جنگ بدر براي ياري حضرت مهدي، آماده باشند، او ظهور خواهد كرد. حالا با چشم خودش، چند برابر آن ها را مي ديد؛ در حالي كه از ظهور مولا خبري نبود. عبايش را به سرش كشيد و به طرف خانه راه افتاد. مي خواست تصميمش را براي صبح عملي كند. بايد زود مي خوابيد.
ادامه دارد...

/ 0 نظر / 4 بازدید