آخرين قسمت

غريبه دور مي شد؛ اما با هر قدمي كه برمي داشت، چيزي به مغز شيخ علي هجوم مي آورد. زانوان شيخ سست شد و به زمين افتاد. بلند بلند شروع كرد به زاري. باور نمي كرد كه اين غريبه خودش باشد. در ميان گريه خودش را ملامت مي كرد: چرا او را نشناختم؟ چرا بي ادبي كردم؟
ساعتي گذشت. حالا بايد بلند مي شد و به شهر باز مي گشت. كار مهمي داشت. بايد سراغ عبدالكريم قصاب مي رفت .
شب جمعه خانه ي شيخ علي آماده پذيرايي ميهمانان بود. شيخ علي و عبدالكريم نشسته بودند و با هم اسامي را زير و رو كرده بودند. اين هايي كه تك تك مي آمدند و در خانه را مي كوفتند، از ميان چند هزار نفر شيعيان شهر انتخاب شده بودند، تا وفاداري خود را به حضرت مهدي عليه السلام اثبات كنند شيخ علي پشت در حياط قدم مي زد. هر بار كه در را مي زدند، سراسيمه به طرف در مي دويد. خودش در را باز مي كرد: اما از او خبري نبود. اضطراب و انتظار امانش را بريده بود. نگاهي به داخل اتاق ها انداخت. حالا ديگر همه آمده بودند و نوبت او بود كه بيايد .
لحظات به كندي مي گذشتند. روي سكويي كنار حياط نشست. با خود فكر كرد: نكند اشتباه كرده باشم و قرار براي شب ديگري باشد.
احساس كرد حياط دارد روشن مي شود. فكر كرد كسي چراغ به دست به حياط آمده. اما اين نور چراغ نبود. سرش را بالا كرد. از پشت بام نور شديدي پراكنده مي شد.
مثل اين بود كه ماه در پشت بام فرود آمده است.ابتدا وحشت كرد. ولي خيلي زود لبخندي بر لبانش نشست. معلوم بود كه مولا آمده است. چند لحظه بعد صدايي در فضاي خانه پيچيد همان صداي دلنشين بود .
- عبدالكريم قصاب بالا بيايد.
عبدالكريم از اتاق بيرون آمد. دستپاچه كفش هايش را از ميان كفش ها پيدا كرد و از راه پله بالا رفت شيخ علي كنار پله ها ايستاده بود و به حال قصاب غبطه مي خورد و آرزو مي كرد تا جاي او باشد .
چند لحظه اي به سكوت و كندي گذشت بعد ناگهان صداي ريزش آب از ناودان بلند شد. نگاهي به آسمان كرد هوا صاف بود و خبري از باران نبود. پس چه چيزي از ناودان پايين مي ريزد؟!! خون!
ادامه دارد...
قسمت پنجم
حالا همه از پنجره هاي اتاق به حياط مي نگريستند كه پر از خون بود. شيخ علي مي ديد كه رنگ از چهره بعضي پريده است. صدا بار ديگر در خانه طنين افكند:
- شيخ علي بالا بيايد.
شيخ علي با عجله خود را به بام رساند. مي خواست اين بار آقا را سير ببيند. وقتي به بام رسيد، قصاب را ديد كه در كنار آقا ايستاده و يكي از بزغاله ها را كشته. حالا مي فهميد كه خون بزغاله بوده است. خود را به آقا رساند. مي خواست خود را روي دست و پاي او بيندازد و ببوسد. آقا به عبدالكريم گفت: حالا بزغاله ي دوم!
بعد رو كرد به شيخ علي و احوالش را پرسيد.
چطوري شيخ علي؟ يادت هست آن روز چه گفتم؟ امشب آمده ام تا خوب نشانت بدهم كه زيادي به ما عتاب و خطاب مي كني ؟
شيخ علي خجالت زده سر را پايين انداخته بود و گوش مي داد .
حالا برو دوستانت را صدا بزن. همان ها كه با عبدالكريم انتخاب كردي.
شيخ علي چند قدمي به طرف پله ها رفت. اما ايستاد. مي ترسيد وقتي برگردد، آقا رفته باشد؛ اما وقتي شنيد آقا مي گويد: نترس شيخ علي! من اينجا منتظر مي مانم، تا تو برگردي. خوشحال، به طرف حياط دويد و از حياط به طرف اتاق. با هيجان در اتاق را باز كرد. مي خواست فرياد بزند و بگويد: آقا اجازه داده اند؛ اما در آستانه اتاق خشكش زد. هيچ كس نبود. اتاق خالي بود و همه رفته بودند.
بايد به پشت بام برمي گشت. شرمساري همه وجودش را در بر گرفته بود؛ اما وقتي به بام رسيد همان لبخند زيبا را در چهره ي آقا ديد.
نگفتم شيخ علي نگفتم. ديدي چگونه جان خود را برداشتند و فرار كردند. اينان را از ظهور ما ترسانيده اند. اينان نمي دانند وقتي ظهور واقع شود، دنيا چه گلستاني خواهد شد. عدل و آرامش حقيقي آن روز خواهد بود. خوني به ناحق ريخته نخواهد شد و حتي خفته اي بيهوده بيدار نمي شود. اينان خوب ما را نمي شناسند. من به دنبال ياراني هستم كه بخواهند در عالم عدل و داد حكومت كنند حتي اگر به ضررشان تمام شود. نه اينكه در پي نفع خودشان باشند. حق را بخواهند، حتي اگر به زيانشان باشد. ديدي شيخ علي! اين از مردم شهر حله كه به آنها مي باليدي. جاهاي ديگر را هم همين گونه قياس كن....
شيخ علي آرام گوشه ي بام نشسته بود و اشك مي ريخت آقا رفته بود.

/ 0 نظر / 8 بازدید