جمعه های بی قرار

جمعه هاي بي قراری ...
شاهدان گر دلبري زينسان كنند زاهدان را رخنه در ايمان كنند
هر كجا آن شاخ نرگس بشكفد گلرخانش ديده نرگسدان كنند
عاشقان را بر سر خود حكم نيست هر چه فرمان تو باشد آن كنند
يار ما چون گيرد آغاز سماع قدسيان بر عرش دست افشان كنند
مي گم: آن گل نرگس كجا مي شكفد؟
مي گي: همه جا، در هر لحظه. كافيه چشمت رو باز كني.
مي گم: آخه نمي تونم.
مي گي: چشم دل باز كن كه جان بيني
آن چه نا ديدني است آن بيني
مي گم: مي دونم كه حجاب چهره جان مي شود غبار تنم. ولي چه كار كنم؟
مي گي: اگه به اون چيزهايي كه علم داري عمل كني،خدا بقيه مجهولاتت رو به علم تبديل مي كنه.
مي گم: من دوستون دارم ولي...
مي گي: مي دونم اون ولي ... رو هم درست كن.
مي گم: باشه ، ولي “ مكن منعم ز ميخانه “ نذارين از در ميخونه شما جاي ديگه برم.
مي گي: مگه تا حالا غير از اين بوده؟
مي گم: نه ولي هميشه اونقدر غرق در محبتتون بودم كه برام عادت شده يعني دركش رو از دست دادم.
مي گي: هميشه به يادتون هستم و از امور شما غافل نيستم ولي شما...
مي گم: ادامه اش رو نگين، نذارين از خجالت آب بشم. اما .. اما پس چرا وقتي صداتون مي كنم جوابم رو نمي دين؟
مي گي: من هميشه همراهت بودم ، تو نمي ديدي.
.
.
.
مي گم: با داشتن تو چقدر من خوشبختم ، خوشبخت ترين آدم روي زمين
لبخند مي زني . وجودم پر از آرامش مي شود. با خودم زمزمه مي كنم:
“بهشت است آنكه من ديدم نه رخسار“
http://pouria.persianblog.ir/

/ 0 نظر / 8 بازدید