منتظر۲

هنوز آفتاب نزده بود كه شيخ علي از شهر حله خارج شد. يكي دو ساعت پيش، از خواب بيدار شده بود. نماز هاي مستحبي و نماز صبحش را خوانده و راه افتاده بود و حالا هم در بيابان هاي بيرون شهر جلو مي رفت. مي خواست جايي برود تا هيچ كس مزاحمش نشود راحت و آسوده با مولايش حرف بزند. وقتي خوب از شهر دور شد، جاي دنجي انتخاب كرد. نشست روي خاك و رو به قبله. به دعا مشغول شد. گاهي هم وسط دعا منقلب مي شد و اشك مي ريخت. بعد از دعا هم راحت و خودماني شروع كرد با آقا حرف زدن:
- آقا خودت مي داني مردم اين شهر روي من چه حسابي باز كرده اند. اگر چه من خودم را فابل نمي دانم؛ اما آن ها فكر مي كنند من براي خودم آدمي هستم. از من درباره ي ظهورت سوال مي كنند؛ اما من نمي دانم چه جوابي بدهم. مگر شما نگفته ايد وفتي به اندازه ي كافي يار و مدد كار داشته باشم، ظهور مي كنم. خود شما از احوال اين مردم خبر داري. اين همه آدم هاي خوب و مخلص بس نيست؟ آن وقت منتظر چه هستي؟ تا كي بايد چشم به راه بمانيم. من كه ديگر خسته شده ام و نمي فهمم در اين تاخير چه حكمتي است. سر در نمي آورم.
صداي پايي را شنيد كه نزديك مي شد. اخم هايش در هم رفت. نمي دانست كدام آدم وقت نشناسي مزاحم تنهايي اش شده است. چقدر سعي كرده بود جاي خلوتي پيدا كند. حالا. . .
ادامه دارد....

/ 0 نظر / 9 بازدید