وقتی خورشيد را ابرآلود نديد! (۲)

شب، وقتی تلألؤِ قرصِ ماه روی پنجرة اتاق، توجّهت را جلب می کند، دوباره چشمانت به آسمان خیره می شود؛ یاد روزی که پشتِ سر نهاده ای می کنی و می گویی عجب روز عجیبی بود، عجیب تر آن که آفتابِ ابر آلودی که دیدم در چشمانم مثلِ آفتاب ظلِّ تابستان خیره کننده بود؛ و همان لحظه یاد خسته دلی که دیده بودی می افتی…<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 با خود می گویی چقدر چهره اش آشنا بود، کجا دیدمش؟! و یاد آن دوستی     می افتی که در دوران دبیرستان در یک کلاس درس می خواندید و او برای تو حرف هایی تازه داشت؛ مثل فنر از جا می پری و می گویی : " آره، آره خودش بود " آن گاه چنان در دریای فکر غرق می شوی که نزدیک است خفه شوی، نفست می گیرد، به سرفه سرفه   می افتی. چرا؟ خودت که بهتر می دانی، آن کسی که امروز پیش چشمت، کوچک ارزیابی شد و از فیلتر بالاگذرِ دانشِ تو رد نشد، آری او را درست نشناخته بودی. حالا حرف هایش را به صورت زیرنویس، پایین همان صفحة 29 اینچیِ ظهری تند تند می خوانی؛ آن قدر با دقّت که مبادا از دانش واقعیِ او بی بهره بمانی،  تصویر را بارها بر می گردانی و جمله های او را چندین و چند بار می خوانی :

 

" آفتاب غریب است، آن هم از نوع ابرآلود، او همه را می بیند و گرم      می کند؛ امّا همه می گویند وقتی پشت ابر باشد به چه دردی می خورد، چرا نمی پرسند ما به چه درد او می خوریم؟ امّا دوستِ من! اگر درست  نگاه می کردند، همان آفتاب خیره شان می کرد؛ اگر پرده های گناه را  کنار می زدند، شبشان پرنورتر از روز می شد. آیا نباید کاری کرد؟ آیا نباید آئینة دل را شست تا تصویرِ زیبایش را صیقلی دید؟ و مردمِ به دور از آفتاب را نهیب زد که بالای سرشان را نگاه کنند؟ "

 

بعد این کم کم آن علامتِ سؤال را پاک می کنی و درست وقتی می خواهی رو به آسمان کنی و به او بگویی آری، صدایِ " ما که تو را از یاد نبردیم و در مراعاتِ حالت کوتاهی نمی کردیم"، عشقت را به او صد چندان می کند و می گویی :

" آری محبوبِ من! من خود حجابِ خود بودم؛ تو که چون مهر، پرنور بودی و هستی، آقاجان از خودم در خجالتم؛ شرمنده ام و سرافکنده؛ تیرهایِ رنج که به قلبِ شریفتان افکنده ام را، به کَرَم، چُنان بگیرید که گویی نبوده است، گناهانی که کرده ام را به بزرگواری چُنان بگیرید که گویی نکرده ام؛ آقا جان! کیمیاگری کنید؛ مرا که در غلبة گناه به سیّئه ای تبدیل شده ام، به کیمیاگریِ خویش به حسنه ای از شیعیان آل محمّد_ ع _ بدل کنید…"

 

گفتم که رویِ ماهَت از من چرا نهان است

گفتا تو خود حجابی وَرنَه رُخم عَیان است

گفتم مرا غمِ تو، خوش تر زِ شادِمانیست

گفتا که در رَهِ ما، غم نیز شادِمان است

گفتم فِراغ تا کی؟ گفتا که تا تو هستی

گفتم نَفَس همین است؛ گفتا سُخن همان است

گفتم که حاجتی هست؛ گفتا بخواه از ما

گفتم غَمَم بیفزا؛ گفتا که رایگان است

گفتم از من بپذیر، این نیم جان که دارم

گفتا نگاه دارش، غمخانة تو جان است

 

 و شبِ نیمة ماه شعبان را مشغول نجوا و صحبت با محبوبِ شیرین زبانِ خود به صبح   می رسانی، و اکنون من تو را می بینم که تنها خواسته ات را بر دوش گرفته ای و با دلی خسته به آستان مهر خدایی کوچ می کنی؛ از شکوهِ مرواریدهای غلطیده از چشمانت پیداست در تمنّایِ حل شدنِ مشکلاتِ آن تکسوارِ دیارِ محبّت، گام از گام بر می داری. آری، نیک می دانم که همواره بهانة هجرانِ پدرِ مهربانت را نزد خدا خواهی برد. چرا که شبِ تو هم به روز مبدّل شده و روز را نیست جایگهِ خواب و خواب آلودگی

/ 0 نظر / 12 بازدید